Tuesday, March 28, 2006



از نامهاى تركى هنوز رايج در ايران

نام هاى "بيگانه" تركى و عربى

حميد دباغى

طى قرن بيستم در ايران نه تنها نامهاى توركى قبلا رايج به فراموشى سپرده شده اند٫ بلكه بسيارى از نامهاى فارسى و عربى سنتى مرسوم ميان توركها نيز جاى خود را به نامهاى فارسى نوى كه در دوران پهلوى رايج گشته اند داده اند. با اينهمه گرچه در اثر سياستهاى اعمال شده در سه نسل گذشته نامگذارى اسامى و نامهاى خانوادگى به زبان توركى آذرى در سطح كشور تقريبا متروك شده است٫ چند گروه اجتماعى در مقابل ريشه كن شدن نامهاى توركى مقاومت نسبى نموده اند.

اينها شامل گروههاى متعلق به آريستوكراسى ايران كه پس از قريب به هزار سال حاكميت خاندانها و قشونهاى تورك در ايران٫ اكثريت مطلقشان توركى تبارند٫ طوائف توركى خاستگاه اين گروهها٫ نيز گروههاى عشايرى و روستايى توركى كه از گزند سياست و آثار يكسان سازى قومى نسبتا بدور بوده اند و داراى اسامى با پسوندهاى توركى نسبيت "چى"٫ "لو" (محل طائفه٫ مسلك)٫ و "خان"٫ "بيگ-بگ-بى"٫ "اوغلى"٫ "آقا"٫ "قلى"٫ "باشى"٫ "جه-جا"٫ "جوق-جق"٫ "لار-لر"٫ "وئردى-وردى"٫ و پيشوندهاى "آق"٫ "قره-قارا"٫ و غيره مىباشند هستند.

از نامهاى تركى هنوز رايج در ايران مىتوان به اين نامها اشاره كرد: تيمور٫ چنگيز٫ بهادر٫ ارسلان٫ اتابك٫ تركان٫ طغرل٫ توران٫ مارال٫ هلاكو٫ ياشار٫ بيوك٫....و از نامهاى خانوادگى: آتاباى٫ آقاخانى٫ آقايى٫ آغاجرى٫ آغاسى٫ آغداشلو٫ آيريملو٫ اجاقى٫ افشار٫ اصلانى٫ اوردوخانى٫ ائواوغلى٫ ايازى٫ ايپك چى٫ ايلخانى٫ ايل بيگى٫ باتمان قيليج٫ بايندر٫ بكتاشى٫ بلاغى٫ بهارلو٫ بخشى٫ بيگدلى٫ بيگى٫ بيات٫ پاشايى٫ تكللو٫ خاقانى٫ خانلرى٫ خطايى٫ خلج٫ چايچى٫ داداشى٫ دوللو٫ سالور٫ سپانلو٫ شاملو٫ شامبياتى٫ شاهسون٫ قاجار٫ قاليچى٫ قليچ خانى٫ قرايى٫ قراگوزلو٫ قره خانى٫ قره باغى٫ قزلباش٫ قشلاقى٫ قوانلو٫ قوشچى٫ قشقايى٫ ياسايى٫ يساولى٫ يساقى و ....

بدين گروهها علوى هاى تورك (على اللهى ها-قزلباشها-اهل حق) كه زبان مقدس مراسم مذهبى شان توركى است را نيز مىبايد افزود. در طول تاريخ اين گروه بيش از هر گروه توركى ديگرى بر استفاده از زبان و نامهاى توركى اصرار ورزيده است. خاندانها٫ قشونها و عشاير فوق الذكر نيز همه بر خاسته از اين گروهند. ]



نادير شاه دؤورونده فارس ديلينده ايشله ك اوْلان توركجه سؤزلر:

صفوي دؤورو كيمي، افشار دؤورو ايسه فارس ديلينه بؤيوك ائتگيلر بوراخميشدير. دئمك شخص آدلاري٬ اوردو سؤزلري، معيشت سؤزلري و ساييره تورك كولتوروندن فارس يازقيلارينا كئچميشدير:

بيباش، خاقان، ايلغار، قيزيلباش، يئني چئري آقاسي، منجوق، قويمه، بهادور٬ سنور (سينير، مرز)، گنج اوغلان، ارگنجي، كاواك، اوجاق، قيزغان، ساق - سوْل، آرخاليق، اولكه٬ بوستو، توپوز، ديلماج، ساريق (ساغري)، صف پوْزان، قرهباغي (بير نوع چكمه)، قلبير٬ قره بوُقرا (ايشكنجه آلتي)، قميز، قين، قيزيل آلا، معركه گؤزهن (بير نوع اسلحه)، موشك سوزهن (بير جوره اسلحه)، نارين قلعه، آتاليق، آغور، اوغور، آق سقّال، ايشيك آقاسي، اويماقات، ايناق، بيلگر بيگي، بيلاكات (تحفهلر)، ساخلو، سيقيناق، سورسات، قوريلتاي، اردو، قره سوزان، قراول، قلعه، قورچي، قور، قوش بيگي، قوشچي، قوللر آغاسي، كرنش، كشيكچي، گؤزچي، نسقچي، تمورقاپي (دربند)، شاباشاق، اون باشي، يوزباشي، مين باشي، قوللوقچي، گمي، چؤل، سولان، يئريها يئري، تيل و س.

شخص آدلاري:

توپوزان، قورت، بيگتاش، بابير، آق سولقور، آيدين، آتاي خان، ارتوق ايناق، اردوغدي بيگ، ارقانون جي، آسلان خان، اوغوزلوخان، آلب ارسلان، آلاهوئردي، اولوغ بيگ، انوش تيگين، قاآن، بالته بيگ، بلكاتيگين، بوداق بيگ، بايرام، طرخان، تورسون خان، توقتميش خان، تيمور، قره قيتاق، داش تمور، داور اوْغلان، ساروخان، سرماق بيگ، سلجوق، سوره بيگ، لاچين، آقبانو (روس ايمپاراتوريسي، كاترين´ه ناديرشاه طرفيندن وئريله ن آد (12))، جيغال اوغلي٬ يولدوزخان، اوغورلوخان (هر ايكيسي ناديرشاه´ين نوه لري).

Wednesday, March 22, 2006



پاره ای از واژه های ترکی که در زبان فارسی متداول است

در اینجا از واژه هایی که منسوخ شده است نام نمی بریم. مانند : قاآن، قاجار، عالی قاپو، تمغا و طغرا و غیره

آقا - آقا یا آغا هر دو به یک معنی است که مراد همان سرور، مِستر، مَستر، سید، سِر می باشد
آچار - حالت فاعلی فعل "آچماق" به معنی باز کننده. خود ترکان ترکیه به کلید آناهتار می گویند
آچماز - شکل منفی آچار است. یعنی باز نمی کند. این واژه بصورت آچمز در ایران متداول است که اصطلاحی در شطرنج است و آن وضعیت شاه بصورتی است که مهره ی جلویش غیر قابل حرکت می شود چونکه با حرکت مهره ی مزبور شاه به حالت کیش در می آید. خلاصه ی کلام اینکه جلوی شاه باز نشدنی می شود، که در این حالت همان واژه ی آچمز بکار گرفته می شود.
اجاق - آتشدان
آلاچیق - از دو واژه ی "آلین=پیشانی+آچیق=باز" درست شده است. "پیشانی باز یا جلو باز" چه آلاچیق از یک سه دیواری درست شده است و دیوار چهارم را که همان ورودی باشد، ندارد.
اتاق - اشتقاقی ست از ریشه ی فعل اُتورماق "اُتور"+پسوند مکان "اق" یعنی جای ماندن و نشستن. و یا اینکه به معنای آتشگاه هم آمده است "اوت=آتش" + "اق=پسوند مکان". چه، تنها جایی که می شد آتش را از گزند باد و باران ایمن نگاه داشت، یک چهار دیواری می توانست بود که غذا و گرمای انسان را تضمین می کرد.
اتراق - اشتقاقی ست از مصدر فعل اُتورماق یعنی نشستن و در جایی سکونت گزیدن
اوزون بورون
باسمه - حالتِ مصدری ی فعلِ باسماق یعنی فشار دادن است. چه، نقوشی که نخستین بار بر روی کاغذ یا پارچه زده شد بوسیله ی سنگهای کنده کاری شده و منقوش بود که با فشار بر روی پارچه یا کاغذ پدید می آمد. صنعت چاپ هم دقیقاً از اینگونه روش شکل گرفته است. یا دستگاه پِرِس که این یکی هم به معنای فشار وارد آوردن است
باتلاق - این واژه از ریشه ی فعلِ باتماق (بات) + پسوندِ مکانیِ "لاق، لاخ" درست شده است. به معنای جایِ فرورفتنی است
باقلوا
باسلق
باجناق
بشقاب - قاب در ترکی به معنای ظرف است و بُش هم یعنی خالی. پس می توان گفت که بشقاب یعنی ظرف خالی. ترکانی که در ایران زندگی می کنند به بشقاب همان قاب یا بشقاب می گویند. ولی ترکان ترکیه به بشقاب تاباک "طبق" می گویند
تاراج
توپ
تومان
جناق
چکمه -حالت مصدری فعل چَکمَق یعنی کشیدن است. چه، هنگامِ پوشیدنِ چکمه باید که کشیدش. حال چه با پاشنه کش چه با انگشتانِ دست.
چاتمه - حالتِ مصدری فعلِ چاتماق یعنی رسیدن و رسانیدن است. چندتفنگ را به حالت صلیبی بهم پیوسته در زمین نصب کردن. چه، واژه ی "چاتمه فنگ" که یکی از اصطلاحات ِ ارتشی است، سربازان هنگام ِ استراحت در مشق، قنداق های تفنگ را در زمین گذاشته و سرِ تفنگ را به شکل هِرَم به هم می رسانند.
چمباتمه - نوعی نشستن، چندک چمباتمه، نشستن و زانو در بغل گرفتن
چپق - اما داستان این واژه شنیدنی است. این واژه در اصل فارسی بوده است."چوبک"چوب+ک" یعنی چوب کوچک. کما اینکه هنوز در ایران چوب سیگار نامیده می شود که پیش از پیدایی فیلتر سیگار از چوب سیگار استفاده می شده است. این واژه ی چوبک در پی مسافرت هایی که به سرزمین ترکان داشته است بنا بر قانون آدابتاسیون تبدیل به چوبوخ یا چوبوق می شود که نهایتاً به شکل و شمایل چپق در آمده و به مام وطن باز می گردد. ولی این بار نه برای استفاده سیگاریان بلکه فقط به معنای پیپ بکار می رود. حالا چه دسته بلند چه دسته کوتاه. منظورم البته دسته چپق است.
چماق - گرز
چپاول -تاراج، از ریشه ی فعل "چاپماق" که به سرعت حمله کردن و به تاراج بردن می باشد که معمولاً این سرعت در تهاجم، سواره بر اسب انجام می گیرد
چاپار - صفت فاعلی فعل "چاپماق" یعنی کسی که بسرعت با اسب می تازد. چاپارخانه های زمان هخامنشیان معروف است که نامه های پستی را سوار به سوار به مقصد می رسانیدند. در فارسی پُست نامیده می شود که به زبان انگلیسی هم بدین صورت وارد شده است
چاپیدن - مصدر جعلی از "چاپماق" ترکی، "چاپ=غارت" + "یدن" علامت مصدری فارسی. به معنای غارت کردن
چاخان - شارلاتان، دروغگو
چلاق - دست یا پا شکسته
چارق - پای افزار بینوایان
چاق - فربه
چالش - مبارزه
چاووش - آنکه در جنگ حمله ی فرمان دهد، در ترکیه به استوار ارتش می گویند که مسئول شمارش سربازان و دیگر امور رتق و فتق سربازان باشد. در فارسی عموماً به بانگ زنان و قافله سالاران اطلاق می شود. زنده یاد مهدی اخوان ثالث خود را "چاوشی خوان قوافل خاموشی" می خواند. یا شاملو می گوید: گر تائبید و پاک و مسلمان نماز را از چاوشان نیامده بانگی
چریک - مزدور، سربازی که بجای دوره ی سربازی دیگر دوره های جنگی را دیده و همواره در خدمت سلاطین عثمانی شمشیر زده و به خرخره جویدن مردم روزکار می گذرانیده اند. "ینی=نو + چری=چریک" های عثمانی معروفند
چخماق - حالتِ مصدری ی فعلِ چاخماق یعنی به هم زدن یا بهم خوردنِ دو چیز به همدیگر است. چه، ایجاد جرقه یا شراره هم از به هم خوردنِ دو سنگِ آتش زنه عملی می شود.
خان - خان که به معنای رییس قبیله است و شباهت عجیبی به خوآن، ژوآن، ژوئن، دون، جان، یان وغیره در زبان های دیگر دارد که معنی شان یکی ست.
خانم - خانم، خان مونث است که هم می تواند همسر خان باشد یا به تنهایی خودش خان باشد که در اینصورت خانم نامیده می شود. مانند بیگ و بیگم، پرنس و پرنسس، دوک و دوشس، کنت و کنتس، بارون و بارونس و غیره
خاتون - زن
درب و داغان - ز دو واژه ی "دارما=پریشان" + "داغین=پراکنده" ساخته شده است که در فارسی به شکل درب و داغان در آمده است
دایان دولدوروم - از دو واژه ی "دایان=صبرکن" + "دولدوروم=پر اش کنم" ساخته شده است. یعنی " واسّا پرش کنم". مربوط به تفنگ سرپر می باشد که سربازان بعد از شلیک تفنگ مجبور بودند تا شلیک بعدی زمان زیادی را صرف پر کردن تفنگ می کردند و چون همواره عجله در کار بوده این اصطلاح را سربازان استفاده می کردند.
دلمه - حالتِ مصدری فعلِ دُلماق یا دُلدورماک یعنی پُر شدن و پُرکردن است. چه، برای درست کردنِ دلمه، نخست باید تویش را خالی کرد و سپس با مواد ِ لازم پُر اش کرد. مانند ِ دُلمه ی بادنجان، کدو، فلفل، گوجه فرنگی و غیره. بد نیست بدانید که خود ِ تُرکان برای دُلمه ی برگ ِ مو، از واژه ی سارما یا سارمه استفاده می کنند که به معنای پیچیدن است و درستش هم همین است چونکه برگ ِ مو پیچیده می شود.
دکمه - حالتِ مصدری فعلِ دوقمه لَمَق یعنی گره زدن است. چه، ورود دکمه به شیرازه همین عمل ِ گره زدن را تداعی می کند.
سرمه - حالتِ مصدری ی فعلِ سورتمَق یعنی مالیدن است. چه، سرمه به چشم کشیدن آمیزه ای از دو عملِ کشیدن و مالیدن است.
سورتمه - حالتِ مصدری فعلِ سورتمَق و یا سورمَق یعنی کشاندن و کشیدن و کشانیدن است. چه، سگ های بیچاره مسافت های بسیاری را با یوغی بر گردن، آدمی را با باروبندیل اش بر روی زمین می کشند.
ساچمه - حالتِ مصدری فعلِ ساچماق یعنی پخش وپراکنده کردن است. چه، در اسلحه های آتشین مانند تفنگِ سرپُر، مواد داخل لوله بعد از انفجار پخش و پلا می شوند. همچنین ترکان، اصطلاحِ ساچمالاماق را به معنای پراکنده گویی و حرف های بیهوده و دری وری بکار می برند.
سوگلی
ششلیک
طغیان
قورمه - حالتِ مصدری فعلِ قاوورماق یعنی سرخ کردن است. چه، یکی از راه های نگهداری گوشت در دورانِ بی یخچالی، سرخ کردن گوشت بوده است و برای پختنِ خورشِ قورمه سبزی هم باید که گوشت را اندکی در تاوه تاواند.
قیمه - حالتِ مصدری فعلِ قیماق یا قیمالاماق یعنی ریز ریز کردن است. چه، گوشتِ قیمه به معنای گوشتِ ریزریز شده یا چرخ کرده است.
قشون
قورخانه
قورت - جرعه
قلاویز
قورباغه
قلچماق
قلق
قلی
قابلمه
قیطان - در ترکی بودن این واژه شک دارم
قنداق
قره قوروت
قرمساق
قاتی
قاچاق
قیچی - در ترکی بودن این واژه شک دارم
قاراشمیش - از فعل "قارشماق و قاریشتیرماق" است که به معنی بهم زدن و مخلوط کردن است، چه در فارسی هم از یک اوضاع بهم ریخته حکایت می کند
قشقرق - از فعل "قشقرماق" است که به معنی فریاد است، چه در فارسی هم از یک اوضاع بهم ریخته و پر سروصدا حکایت می کند
قالتاق
قزل آلا
قاتق
قراول
قالپاق
قُرُق
قاب
قپان
قاپیدن
قاتی پاتی
قاچ
قانقارا
قارپوز
قایق
قوش
قشلاق - این واژه از اسمِ قیش(زمستان) + پسوندِ مکانیِ "لاق، لاخ" به معنای جایِ تابستانی است برای ادامه ی توضیحات به ییلاق نگاه کنید
قاشق - اشتقاقی ست از ریشه ی فعل قاشیماق یعنی خاراندن، خراشیدن، تراشیدن، لایه برداشتن و غیره
کنکاش
گلنگدن
ییلاق - این واژه از اسمِ یای(تابستان/ بهار) + پسوندِ مکانیِ "لاق، لاخ" به معنای جایِ تابستانی است. چنانچه در ایلات و عشایر مرسوم است و با تغییرات آب وهوایی انسان ها بار و بندیل خود را بسته و همراه دام، به مناطق دیگری کوچ می کنند. یادگاری از دوران انسان دامدار و دامپرور که هنوز هم رگه هایی از آن در اینجا و آنجای جهان بویژه در ایران جریان دارد. ترکان هم پس از حمله به ایران و حتی قرن ها پس از آن این شیوه ی زندگی را ادامه دادند. تاریخ جوامع انسانی پیش از این ماجرا هیچ نشانه ای از زندگی شهرنشینی ترکان را به یاد ندارد و چنانچه می دانیم ترکان عثمانی نخستین اینان بودند که توانستند در ساحل دریای مرمره شهرنشینی را فرا گیرند و بدینوسیله برای نخستین بار در تاریخ از خود فرهنگ مدونی را بجای بگذارند.
یغما - وجه اشتقاقی از فعل "یاغماق"=باریدن" که معروف است ترکان همانند مغولان هنگام حمله و یورش مانند باران می باریدند و این واژه جای جای در فرهنگ و ادبیات ایران دیده می شود که روایتگر ترکتازی این قوم می باشد. دل بردی از من به یغما ای ترک غارتگر من
یورش
یاتاقان
ینگی- ینگه
یالغوز
یالانچی
یورتمه - حالتِ مصدری ی فعلِ یورومق یعنی راه رفتن است. چه، ما در فارسی حالتِ مخصوصی از راه رفتنِ اسب را یُرتمه یا یورتمه می گوییم.
یراق
ادامه دارد


بلاغ - قره گزلو - لو های دیگر - غلام دانگوز - الله وردی - خداوردی - تاروردی - بیک - ایمان وردی - یاردانقلی - کند - چی - باشی - قشقایی - قلیچ - قلفت - قلی - چنگیز غارت